X
راستین عزیزترین پسر دنیا
تاريخ : 3 / 7 / 1393 | نویسنده : سارا
بازدید : مرتبه

 




موضوع :
تاريخ : 26 / 8 / 1393 | نویسنده : سارا
بازدید : 389 مرتبه

 

تازگیها کلمه تنبل خال و یاد گرفتی که همون تنبل خان هستش، یه روز تعطیل که خواب بودم و شما زودتر از من بیدار شدی، اومدی توی اتاقمو چند بار تکرار کردی تنبل خال بیدار شو، من هم گفتم آخه هنوز خوابم میاد، اومدی کنارم و پلکهامو باز کردی و گفتی ببین دیگه بیدار شدی، پاشو دیگه تنبل خال.

یه روز صبح که  داشتیم آماده می شدیم بهت گفتم، آقا راستین بیدار شو دیگه، چشمهات رو یه کم باز کردی و یه خمیازه زورکی کشیدی و گفتی مامان بین صدای اینجوری میاد، یعنی خمیازه،خواب آلو ام و چشمهام هم ببین یه ذره باز میشه، چشمهام میگه بخواب چکار کنم? منم هیچی دیگه گفتم به حرفش گوش کن...

چند روز فبل تب کردی و تا صبح بالای سرت نشستم و ازت مراقبت کردم و دعا خوندم، صبح به بابا گفتم بریم دکتر افتاده راستین رو ببینه از در مطب رفتیم تو، سالن انتظار پر از مریض بود، وارد که شدی مثل همیشه بلند سلام کردی و چندنفری جوابتو دادن برگشتی  به یکیشون با آهنگ خاص صدات گفتی: من افتادم ، من هم قبل از اینکه جمله ات تموم بشه بغلت کردم و گفتم نه مامان شما کی افتادی، گفتی نیفتادم? گفتم نه شما تب داشتی بخاطر همین اومدیم دکتر، نگو وقتی درمورد دکتر افتاده صحبت میکردیم، شما تو حالت تب فکر کردی که در مورد شما صحبت می کنیم که افتادی، خلاصه رفتیم توی مطب و شما با همون آهنگ خاص صدات گفتی  من تب کردم و من نفس راحتی کشیدم که ....

22 آبان ماه روز خانواده بود ، که از اینجا به همهی دوستان تبریک میگم، خلاصه اینکه چهارشنبه توی کلاس نقاشی مربی گفته بود خانواده تون رو بکشید، عصر که اومدم دویدی و اومدی پیشم و نقاشیتو بهم دادی و گفتی مامان مبارکت باشه ازت پرسیدم اینا کی اند? گفتی: بابا، مامان و اینا هم خواهرای منند، منم    

تعجب




موضوع :
تاريخ : 4 / 8 / 1393 | نویسنده : سارا
بازدید : 338 مرتبه

چند روزیه که شعر جمجمک برگ خزون رو از مهد یاد گرفتی و هروقت که با خودت  می خونی دوست دارم بشنوم و یواشکی یادش بگیرم.

نمیدونم توی بچگی بلد بودم و یادم رفته یا اینکه اصلا از اول بلدش نبودم، شایدم یه جایی، یه روزی، ... میدونستمش، میخوندمش، نمیدونم، ولی به هرحال دوستش دارم و کم کم و صدا خاموش از شما یادش گرفتم. با خودت میخوندی:

جمجمک برگ خزون

مادرم زینب خاتون

گیس داره قد کمون

از کمون بلندتره

از شبق مشکی تره

گیس اون شونه می خواد

شونه ی فیروزه می خواد

حموم هر روزه می خواد




موضوع :
تاريخ : 2 / 8 / 1393 | نویسنده : سارا
بازدید : 577 مرتبه

برای تولد 4 سالگیت چند نوع بیشتر غذا و دسر نتونستم درست کنم که عکس هاش رو اینجا میذارم.



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 3 / 7 / 1393 | نویسنده : سارا
بازدید : 578 مرتبه

چون پست قبلی طولانی میشد بقیه مطالب و عکس ها رو اینجا میذارم.

کیک تولدت رو خودم پختم و خیلی هم خوشگل و خوشمزه شد خوشمزهخندونک

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 3 / 7 / 1393 | نویسنده : سارا
بازدید : 567 مرتبه

تولد 4 سالگیت مبارک گل باغ زندگی.

همیشه با خودم فکر میکنم اگه تو رو نداشتیم زندگیمون چقدر سوت و کور و بی هدف بود. واقعا عشق به فرزند یه جورایی با عشق به همسر  و کلا جنس مخالف خیلی فرق میکنه و تا زمانی که مادر نشی نمیتونی درکش کنی. بهر حال تولد 4 سالگی شما هم برگزار شد با این تفاوت که خونواده ی بابایی بخاطر ماه مبارک رمضون نتونستند بیان و تفاوت دیگه ای که داشت این بود که شما باتمام وجودت این جشن رو درک کردی و حتی در تهیه ی تزیینات جشن به من کمک میکردی و این ها همه به من انرژی روز افزونی میداد. درضمن ببخشید که این پست رو دیر گذاشتم امیدوارم مامانی رو درک کنی که مطمئنم درکم میکنی.



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 19 / 11 / 1392 | نویسنده : سارا
بازدید : 1397 مرتبه

استانبول یه پارک خیلی بزرگ داره به نام گل حانا (گلخانه) که یه درش سمت توپکاپی بود و بعد از کلی پیاده روی به انتهای پارک میرسی که به ساحل دریای مرمره منتهی میشه. 

پارک خیلی آروم و زیبایی بود با درختهای خیلی بلند که گرمای هوا رو کاملا تعدیل میکرد و شما چند تا بچه رو پیدا کرده بودی و کلی باهاشون بازی کردی.

فکر میکنم بیشتر از 50 دفعه از روی این پل دویدی و رد شدینیشخند

بعد از دقایق زیادی که پیاده روی کردیم رسیدیم به انتهای پارک و از اونجا بعد از یه پیاده روی 10-15 دقیقه ای رسیدیم به ساحل دریای مرمره که خیلی خیلی زیبا بود و پر از کشتیهای ریز و درشت که اینطرف و اونطرف میرفتند و در ساحل هم مردم ماهیگیری میکردن، موجهای ریز، دریا رو خیلی زیبا کرده بود و از اونجایی که ما ظهر اونجا بودیم نور خورشید هم به این زیبایی افزوده بود.

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 19 / 11 / 1392 | نویسنده : سارا
بازدید : 1257 مرتبه

سلام عزیزم 

خیلی دوستت دارم، این جمله ورد زبونت شده و روزی 100 بار این جمله رو به من میگی و من بال درمیارم از اینهمه عشقی که به مامانی داری. من هم خیلی دوستت دارم گلم و برات حتی جونم رو میدم.

هفته ی اول مهر ماه من و شما و بابایی با هم رفتیم ترکیه تا چند روزی استراحت کنیم. خدا رو شکر خیلی هم بهمون خوش گذشت. شما عاشق تراموا شده بودی و چون ایران اتوبوس سوار نمیشی خیلی خوشحال بودی که داری تجربه اش میکنی جون تراموا هم تقربیا شبیه چندتا اتوبوسه که به هم وصل شده. 

 

وقتی سوار هواپیما شدیم شما یه آقای حسابی بودی وقتی تهران رو از بالا دیدی میگفتی مامان رفتیم گوج میلاد(برج میلاد)؟ مثل اینکه یاد برج میلاد افتاده بودی و اونهمه حظی که از دیدن تهران از اون بالا برده بودی، یکساعتی که گذشت حوصله ات سر رفت و ما رو کلافه و خسته کردی تا اینکه رسیدیم و شما توی فرودگاه روی شونه های من خوابت برد وقتی با ترانسفر رفتیم هتل همچنان خواب بودی تا خود صبح انگار خیلی خسته شده بودی. روز اول برنامه مون دیدن میدان سلطان احمد و بناهای تاریخی اطرافش بود. عکس زیر اولین عکس شما در میدان سلطان احمده.

این میدان خیلی بزرگه به بزرگی میدون نقش جهان اصفهان، وسط میدون یه خانم گندم میفروخت که ما برات خریدیم تا به کبوترها غذا بدی، موقع دونه دادن به کبوترها میگفتی مامان دارن غذا میخورن و این موضوع برات خیلی جالب بود.

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 20 / 8 / 1392 | نویسنده : سارا
بازدید : 801 مرتبه

صبح زود از خواب بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و کلوچه فومن خریدیم و از  فومن خداحافظی کردیم و سفرمون رو ادامه دادیم .

 

 

 

 

 

 

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 20 / 8 / 1392 | نویسنده : سارا
بازدید : 660 مرتبه

روز بعد از فومن به سمت بندرانزلی حرکت کردیم. نزدیکی های انزلی شما خوابت برد ولی وقتی به تالاب انزلی رسیدیم دلم نیومد بیدارت نکنم نیشخند بنابراین با تلاش مامانی(باز همنیشخند) شما بیدار شدی ولی با پتو به بیرون ماشین منتقل شدی. وقتی می خواستیم سوار قایق بشیم بارون گرفت و ما هم گریه خلاصه چند تا عکس از گلم انداختم که اینجا میذارم.

 

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 13 / 8 / 1392 | نویسنده : سارا
بازدید : 546 مرتبه

نازنینم برای خودت کلی مرد شدیا. دوستت دارم مرد کوچولوی من. عزیزم 10 روز بعد از تولدت، رفتیم مهد و شما حسابی با محیط اونجا اخت شدی طوری که اصلا باورم نمیشد تعجب یادمه فقط یک روز صبح وقتی می زفتی بغل خانم مربی گریه کردی و من تا ظهر 10 بار با مهد تماس گرفتم و حالتو پرسیدم ولی بعد از اون برای رفتن به مهد و به قول خودت مدرسه (که نمیدونم از کی یاد گرفتی) بی تابی میکنی. یادمه یه شب موقع خواب که برات شعر میخوندم گفتی مامان بخواب صبح میخوایم بریم مهد و من باز تعجب. یه هفته بعد از اینکه میرفتی مهد رفتیم مسافرت توی ماشین انقدر به من گفتی مامان میخوام برم مهد بشینم روی صندلی پشت میز، شعر بخونم نقاشی بکشم که من کلافه ایتطوری شدم و همه اش با خودم فکر میکردم این مهد چه پدیده ای بود و من ازش بی خبرمتفکر راستی چرا انقدر از مهد خوشت اومد؟ (برعکس تصورات من ) یه عالمه عکس گرفتیم که خیلی زود اینجا میذارمماچ




موضوع :
تاريخ : 30 / 7 / 1392 | نویسنده : سارا
بازدید : 921 مرتبه

چهارمین تابستون زندگی آقا راستین پر از سفر بود که من یکی به دلیل سفر و یکی هم به دلیل اشکال توی اینترنتم که هنوز هم ادامه داره نتونستم به موقع مطالب رو توی وب پسر عزیزم بذارم ولی سعی میکنم از این به بعد بهتر عمل کنم. 

مرداد ماه خونواده ی سه نفره ی ما به یه سفر یک هفته ای رفت که از فومن شروع شد و تا آستارا ادامه داشت، بعضی روزها هوا خیلی گرم بود و بعضی روزهام هوا بارونی و خیلی سرد میشد مثلا توی جاده ی آستارا هوا خیلی بارونی و سرد شده بود و شما هم از توی ماشین موندن خسته شده بودی و همه اش دستت به دسته برف پاک کن بود، توی اون جاده با اون آب و هوا خیلی خطرناک بود و من نمی تونستم کنترلت کنم و بابایی هم از اینکه حواسش پرت بشه و خدای نکرده اتفاق ناجوری بیفته نگران بود با این حال نمی تونستیم نگه داریم و شما رو بیرون از ماشین ببریم چون هوا خیلی بد بود ولی با همه ی این اوصاف خیلی خوش گذشت.



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 16 / 6 / 1392 | نویسنده : سارا
بازدید : 825 مرتبه




موضوع :
تاريخ : 11 / 6 / 1392 | نویسنده : سارا
بازدید : 959 مرتبه

گل نازم بعد از تولد سه سالگی شما دو بار رفتیم آتلیه که قبلا عکسهای سری اول رو برات گذاشتم ولی بار دوم بسیار عکسهای زیبایی گرفتی و خیلی همکاری کردی که در ادامه ی مطلب عکسها رو میذارم. قلب



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 4 / 6 / 1392 | نویسنده : سارا
بازدید : 719 مرتبه

فردای روز تولد سه سالگیت که من عکسهای تولدت رو توی وبلاگ گذاشتم دوستان عزیزمون حسابی استقبال کردن که من چند تا عکس فقط برای نگاشت خاطره اینجا میذارم.

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 4 / 6 / 1392 | نویسنده : سارا
بازدید : 863 مرتبه

 

 



ادامه مطلب...

موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 212 نفر
بازديدهاي ديروز : 21 نفر
بازدید هفته قبل : 480 نفر
كل بازديدها : 165639 نفر