راستین عزیزترین پسر دنیا

خاطرات بامزه ی من و راستین

  تازگیها کلمه تنبل خال و یاد گرفتی که همون تنبل خان هستش، یه روز تعطیل که خواب بودم و شما زودتر از من بیدار شدی، اومدی توی اتاقمو چند بار تکرار کردی تنبل خال بیدار شو، من هم گفتم آخه هنوز خوابم میاد، اومدی کنارم و پلکهامو باز کردی و گفتی ببین دیگه بیدار شدی، پاشو دیگه تنبل خال. یه روز صبح که  داشتیم آماده می شدیم بهت گفتم، آقا راستین بیدار شو دیگه، چشمهات رو یه کم باز کردی و یه خمیازه زورکی کشیدی و گفتی مامان بین صدای اینجوری میاد، یعنی خمیازه،خواب آلو ام و چشمهام هم ببین یه ذره باز میشه، چشمهام میگه بخواب چکار کنم? منم هیچی دیگه گفتم به حرفش گوش کن... چند روز فبل تب کردی و تا صبح بالای سرت نشستم و ازت مراقبت کردم و دعا خوند...
26 آبان 1393

جمجمک برگ خزون

چند روزیه که شعر جمجمک برگ خزون رو از مهد یاد گرفتی و هروقت که با خودت  می خونی دوست دارم بشنوم و یواشکی یادش بگیرم. نمیدونم توی بچگی بلد بودم و یادم رفته یا اینکه اصلا از اول بلدش نبودم، شایدم یه جایی، یه روزی، ... میدونستمش، میخوندمش، نمیدونم، ولی به هرحال دوستش دارم و کم کم و صدا خاموش از شما یادش گرفتم. با خودت میخوندی: جمجمک برگ خزون مادرم زینب خاتون گیس داره قد کمون از کمون بلندتره از شبق مشکی تره گیس اون شونه می خواد شونه ی فیروزه می خواد حموم هر روزه می خواد
4 آبان 1393

تولد 4 سالگی راستین با تم میکی موس(3)

برای تولد 4 سالگیت چند نوع بیشتر غذا و دسر نتونستم درست کنم که عکس هاش رو اینجا میذارم. الویه: بورک و سوسیس انگشتی: شیرین پلو: سالاد اندونزی: کشک بادمجون: ژله بسنتی با طرح میکی موس که دهن میکی موس رو شما درست کرد ی: و بقیه مخلفات: توی پست بعدی عکسهای تولد مهد کودکی شما رو میذارم ...
2 آبان 1393

تولد 4 سالگی راستین با تم میکی موس(2)

چون پست قبلی طولانی میشد بقیه مطالب و عکس ها رو اینجا میذارم. کیک تولدت رو خودم پختم و خیلی هم خوشگل و خوشمزه شد    این هم ژستهای شما برای خوردن کیک. برام جالب بود که همینطور ژست گرفته بودی و منتظر بودی که ازت عکس بگیریم. حالا دیگه وقت باز کردن کادوها بود و انتظارت به سر رسید. همه ی کادوها رو خودت باز کردی و خیلی هم مواظب بودی که کاغذ کادوها پاره نشه و تکرار میکردی که باید آروم باز کنم تا پاره نشه. این کادو خیلی مورد علاقه ی شما بود که خاله ها زحمتش رو کشیدن و چون شما عاشق آب و آب بازی هستی خیلی دوستش داری. فرادای تولدت خی...
3 مهر 1393

تولد 4 سالگی راستین عزیزم با تم میکی موس

تولد 4 سالگیت مبارک گل باغ زندگی. همیشه با خودم فکر میکنم اگه تو رو نداشتیم زندگیمون چقدر سوت و کور و بی هدف بود. واقعا عشق به فرزند یه جورایی با عشق به همسر  و کلا جنس مخالف خیلی فرق میکنه و تا زمانی که مادر نشی نمیتونی درکش کنی. بهر حال تولد 4 سالگی شما هم برگزار شد با این تفاوت که خونواده ی بابایی بخاطر ماه مبارک رمضون نتونستند بیان و تفاوت دیگه ای که داشت این بود که شما باتمام وجودت این جشن رو درک کردی و حتی در تهیه ی تزیینات جشن به من کمک میکردی و این ها همه به من انرژی روز افزونی میداد. درضمن ببخشید که این پست رو دیر گذاشتم امیدوارم مامانی رو درک کنی که مطمئنم درکم میکنی. برای تهیه ی تزیینات جشن تولد شما از یکماه قبلش شر...
3 مهر 1393

سفرنامه ترکیه آقا راستین (2)

استانبول یه پارک خیلی بزرگ داره به نام گل حانا (گلخانه) که یه درش سمت توپکاپی بود و بعد از کلی پیاده روی به انتهای پارک میرسی که به ساحل دریای مرمره منتهی میشه.  پارک خیلی آروم و زیبایی بود با درختهای خیلی بلند که گرمای هوا رو کاملا تعدیل میکرد و شما چند تا بچه رو پیدا کرده بودی و کلی باهاشون بازی کردی. فکر میکنم بیشتر از 50 دفعه از روی این پل دویدی و رد شدی بعد از دقایق زیادی که پیاده روی کردیم رسیدیم به انتهای پارک و از اونجا بعد از یه پیاده روی 10-15 دقیقه ای رسیدیم به ساحل دریای مرمره که خیلی خیلی زیبا بود و پر از کشتیهای ریز و درشت که اینطرف و اونطرف میرفتند و در ساحل هم مردم ماهیگیری میکردن، موجهای ریز، دریا رو ...
19 بهمن 1392

سفرنامه ترکیه آقا راستین

سلام عزیزم  خیلی دوستت دارم، این جمله ورد زبونت شده و روزی 100 بار این جمله رو به من میگی و من بال درمیارم از اینهمه عشقی که به مامانی داری. من هم خیلی دوستت دارم گلم و برات حتی جونم رو میدم. هفته ی اول مهر ماه من و شما و بابایی با هم رفتیم ترکیه تا چند روزی استراحت کنیم. خدا رو شکر خیلی هم بهمون خوش گذشت. شما عاشق تراموا شده بودی و چون ایران اتوبوس سوار نمیشی خیلی خوشحال بودی که داری تجربه اش میکنی جون تراموا هم تقربیا شبیه چندتا اتوبوسه که به هم وصل شده.    وقتی سوار هواپیما شدیم شما یه آقای حسابی بودی وقتی تهران رو از بالا دیدی میگفتی مامان رفتیم گوج میلاد(برج میلاد)؟ مثل اینکه یاد برج میلاد افتاده بودی و اونهم...
19 بهمن 1392

سه سال و یک ماهگی تا سه سال و سه ماهگی راستین (3)

صبح زود از خواب بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و کلوچه فومن خریدیم و از  فومن خداحافظی کردیم و سفرمون رو ادامه دادیم .               اول صبح حسابی شاد بودی و بازی های جالبی اختراع میکردی و غش غش می خندیدی یه جاهایی خطرناک هم میشد ولی انقدر شاد بودی که دلم نیومد ازت عکس نگیرم هرچند که حسابی هم مواظبت بودم ، وجودت برای من عزیزترین است دلبندم.   ولی بابایی از ترس اینکه اتفاقی بیفته اینجوری شده بود اینبار مسیرمون به سمت لاهیجان و رشت و آستارا بود. از کنار جنگلهای گیسوم که رد شدیم انگار دیگه خود خود بهشت رو میدیدم برای همین از جاده وارد جنگل گیسوم شدیم تمام در...
20 آبان 1392

سه سال و یک ماهگی تا سه سال و سه ماهگی راستین (2)

روز بعد از فومن به سمت بندرانزلی حرکت کردیم. نزدیکی های انزلی شما خوابت برد ولی وقتی به تالاب انزلی رسیدیم دلم نیومد بیدارت نکنم  بنابراین با تلاش مامانی(باز هم ) شما بیدار شدی ولی با پتو به بیرون ماشین منتقل شدی. وقتی می خواستیم سوار قایق بشیم بارون گرفت و ما هم   خلاصه چند تا عکس از گلم انداختم که اینجا میذارم.     مامان قربون چشمهای پر از خوابت بشه. این لنگر رو که دیدم یاد تزیینات تولدت افتادم و عکس گرفتم   بعد از اینکه توی بندر انزلی کمی چرخیدیم به سمت ماسوله حرکت کردیم ، مسیرمون جاده ی بسیار بسیار زیبایی داشت که دلمون نیومد توقف نداشته باشیم انگار یه قطعه از بهشت رو...
20 آبان 1392

سه سال و یک ماهگی پسرم

نازنینم برای خودت کلی مرد شدیا. دوستت دارم مرد کوچولوی من. عزیزم 10 روز بعد از تولدت، رفتیم مهد و شما حسابی با محیط اونجا اخت شدی طوری که اصلا باورم نمیشد   یادمه فقط یک روز صبح وقتی می زفتی بغل خانم مربی گریه کردی و من تا ظهر 10 بار با مهد تماس گرفتم و حالتو پرسیدم ولی بعد از اون برای رفتن به مهد و به قول خودت مدرسه (که نمیدونم از کی یاد گرفتی) بی تابی میکنی. یادمه یه شب موقع خواب که برات شعر میخوندم گفتی مامان بخواب صبح میخوایم بریم مهد و من باز  . یه هفته بعد از اینکه میرفتی مهد رفتیم مسافرت توی ماشین انقدر به من گفتی مامان میخوام برم مهد بشینم روی صندلی پشت میز، شعر بخونم نقاشی بکشم که من   ایتطوری شدم و همه اش ب...
13 آبان 1392